تبليغاتX
لاله وحشی

هوالمحــبوب
دلم می خواد یه پست بزارم..اما نوشتنم نمیاد!

کلی ایده دارم..اما دستام یاری نمی کنه!

گفتم بگم..فقط حالم خوبه!امیدوارم که حالتون...بالتون ...خوب باشه!

خیلی کارام درهمو برهمه!

پ.ن:یکی نیست بگه مجبوری...؟!...والّا !!!

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 *** راحیل |

من هیچ تعریفی از خودم نمی تونم بکنم!منظورم اینه که نمی تونم خودم رو معنی بکنم!

من راجع به گذشتم هیچ توضیح و تو جیهی ندارم! و آیندم برام مبهم و غیر قابل وصفه...

شاید برای اینکه من عادت کردم در لحظه زندگی کنم!

یا بهتر بگم من هر لحظه..همون چیزیم که می نویسم و خطوط بعدیم با قبلیا متفاوته!

شاید واسه همین زندگیم زیاد تکراری نیس...شایدم هست و خودم نمی دونم..اما دلم نمی خواد سبک زندگیم رو عوض کنم.

شایدم واسه همین همیشه می گم...الآن نگرانش نباش..وقتش که رسید فکرشو می کنیم..

شاید اونم دلش می خواد مثل خیلی های دیگه منو تعریف کنه!بشکافه و عمق ذهنم بیاد دستش!اما مامان و بابا هم هنوز نتونستن  پیش بینی ای راجع به رفتار های من داشته باشن!چه برسه اون!

آدم پر توقعی نیستم!یعنی تا حالا نبودم..اما ظاهراً درتمام لحظات زندگيم از عشق، زيادي توقع داشتم!
 اين توقع يه اشتباه محض بود!

دلم نمي خواد براي هر كاري كه مي كنم توضيح بدم...دلم مي خواد خودم باشم..شيطنت كنم ...و هزار بار يه چيزو به يكي توضيح ندم!

زندگي به من ياد داد..كه در حالي كه تو همه زندگيت رو به سليقه خودت مي سازي...گاهي نميشه و دست تو نيست كه مهمترين  ها  به سليقه تو باشه...

مي دوني چرا دفتر خاطرات  مي نويسيم...چون  خاطره هاي قشنگ رو با جزئيات  ثبت كنيم و هنگام سختي..يادمون نره كه  همين طور كه اين روزاي سخت هستن..روزهاي خيلي خوب هم بودند..

مي دوني چرا نمي خوام دلنوشته ها رو بخوني...چون  دلم مي خواد خودت جزء به جزئم رو كشف كني..اون طوري بهتر يادت مي مونه!

 وقتی نمی دونی تو دلم چی میگذره...سعی نکن وانمود کنی که خیلی چیزا رو می دونی..یا ...

کنکوری شدن دوباره....و اولین قدمهای کارشناسی ارشد...نمی دونم چرا انقدر خستم!

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 *** راحیل |

سلام!امروز همون تاریخ خیلی خیلی  معروفی بود که خیلی ها منتظر اومدنش بودن!وکلی هم براش برنامه داشتن!منم مثل بقیه!کلی برنامه ریزی!اما امروزم با اینکه خیلی خیلی روز مبارکی بود..اما هیچ کدوم از برنامه هامو نتونستم  انجام بدم!حالا عین چی موندم تو مود تموم شدنش!!!!!!!!
راست می گن هر کاری سعادت می خواد!اذان مغربه!!!!چرا امروزم این شکلی شد!ای بابا!

خدا..نمی شه این آخری یه حالی به ما بدی؟!

۸/۸/۸۸ همون روز معروف!همونی که خیلی ها از سال های پیش براش نقشه داشتن!ومن هم!

خدایا چه کردم!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز تولدش بود!تولد  ستاره اي كه خدا ما ايراني ها رو از نعمت وجودش بهره مند كرده!
فكر مي كنم!نشستم پاي تلويزيون و از پشت اين صفحه شيشه اي خيره شدم به اون گنبد طلايي اش!كه مثل هميشه كبوترا روش نشستن و غرق مهر و مهربوني آقا!
دلم پر مي كشه!انگار توي حياط سقا خونه..رو به گنبدش نشستم!بلند ميشم..مي رم جلو..جلو..جلو..از ايوون طلا  مي گذرم...از دراي طلايي ورودي حرم...بازم مثل هميشه شلوغه!هر كسي رو كه مي بيني..انگار با چشماش يه دنيا بهت حرف مي زنه!اونايي كه  چشماي باروني دارن بيشتر!انگار درداي خودت كوچيك مي شن..كوچيك و كوچيك تر!و بعد كه نگاهم به ضريح  مي افته..انگار ديگه دردي نيست..حاجتي نيست!از لا به لاي جمعيت مي رم جلو..مثل هميشه دلم نرسيده  دلهره جدايي گرفته!شروع مي كنم..از كجا بگم..فقط نگاه مي كنم!نگاه...نگاه..و باز  هم نگاه...نگاهم حرف مي شه و از دلم سرازير .و مثل هميشه او آنجا با  حضور مهربان هميشگيش..كاسه كاسه  همه حرفهاي  منو بر مي داره و  احساس مي كنم كه سبكم...اما هنوز نگاهم سير نيست از اين شكوه!دلم بازم حرف داره و دلتنگي!از ميون جمعيت بالا مي رم...بالا..بالاتر..مردم و نگاه هاشون..مردم و دستهاي نيازشون..همه رو مي بينم...بر مي گردم...از جمعيت..در طلايي..ايوون طلا...حياط سقا خونه...گنبد...
همه اينا براي من و توي بچه شيعه ي ايرووني يه معني داره..دلي كه عشق امام رضا رو با همين چيزاتو دلش آميخته و هر لحظه تشنس براي ديدار...
دوباره جلوي تلويزيون و خيره به گنبدم...بارون چشمهاي زوّار حرم..چشمهاي منو هم خيس كرده انگار..

آقا خيلي دلم هواتونو كرده..
و در اين عصر جمعه..بيشتر دلتنگ پدرمانيم...آقا..بيا و از كرمت فقط يك عيدي..فقط يكي  به ما بده!كه اين عيدي براي تمام شيعيان زمان و مكان بس است...آقا امام رضا...ظهور آقامان..پدر عزيزمان..آقا امام زمان رو عيدي ما قرار بده!

يه فيلمي مي داد دو شب پيش!تو اين فيلم...يه جمله بود كه براي همه عمرم براي شنيدنش از خدا ممنونم!تو اون فيلم يه زني كه حقشو يه كسي خورده بود و هيچ مدركي براي اثبات حقش نداشت،بهش تو كلانتري گفت كه فقط مي سپردش به امام رضا!بعد از رفتن اون خانم..پليس  به اون آقا گفت:"مواظب باش..كسي كه اين خانم تو رو بهش  سپرد مثل من دنبال مدرك نمي گرده!"

و من اين جمله رو تو دلم گفتم"او فقط دل مي شناسد.."

عيدتون مبارك!

جمعه هشتم آبان 1388 *** راحیل |